تبليغاتX
دل تنهام دل تـنهـــــــــــــــــــــــــــــــام -

 

اي تپش هاي تن سوزان من

 

آتشي در سايه ي مژگان من

 

اي  ز گند مزارها سر شار تر

 

اي زرين شاخه ها پر بار تر

 

اي در بگشوده بر خورشيدها

 

در هجوم ظلمت ترديد ها

 

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

 

هست اگر ،جز درد خوشبختيم نيست

 

اين دل تنگ من و اين بار نور؟

 

هاي هوي زندگي در قعر گور؟

 

 

 

 

بخت بد،بيگانه اي شد يار من

 

بي گنه زنجير بر پاي زدند

 

واي از اين زندان محنت بار من

 

واي از اين چشمي كه مي كاود نهان                   

 

روز وشب در چشم من راز مرا

 

گوش بر در مي نهد تا بشنود

 

شايد آن گمگشته آواز مرا

 

گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست

 

فكرت آخر چه رو آشفته است

 

بي سبب پنهان مكن اين راز را

 

درد گنگي در نگاهت خفته است

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 22:57 توسط دختری تنها |