تبليغاتX
دل تنهام دل تـنهـــــــــــــــــــــــــــــــام

خبر داری؟؟؟؟؟؟؟

 

دیوانه مرا کردی!دیوانه،خبر داری؟

 

سودای غمت دارم مستانه،خبر داری؟

 

تا می نگرم درتو سرمست تو می گردم

 

چشم تو مرا گشته است میخانه،خبر داری؟

 

گفتم غم عشقت را در سینه نهان کردم

 

گنج است به ویرانه،ویرانه،خبر داری؟

 

گه خندم و گه گریم نامت چو بر لب آرم

 

در عشق تو من گشتم افسانه،خبر داری؟

 

با جان وتنی آنسان آمیخته ای جانان

 

کز خویش شدم دیگر بیگانه خبر داری؟

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 0:49 توسط دختری تنها |

بخوان وبدان چه قدر تنهایم

 TinyPic image

 

امروزدلم باز گرفته با خود که فکر میکنم

 

 به این نتیجه میرسم که چه کسی بعد از مردن

 

 من برایم گونه هایش را بارانی خواهد کرد من

 

که در این دنیا تکیه گاهی برای شانه های خسته ام

 

نداشتم  پس  زنده بودن برای چیست؟

 

سهم من از این زندگی چیست؟

 

تنهایی؟

 

غم؟

 

 تنها نوشتن حرفهای دلم بر روی تکه برگ

 

که فقط خودم را قانع کنم؟

 

نه دیگر نمیتوانم چون نه دستنم یارای نوشتن

 

این همه زخم ها را دارد

 

ونه قلم در دستانم قدرت سر پا ایستادن

 

حال چه کسی باید جوابگوی این همه زخم هایم باشد؟

 

 چه کسی التیام دهنده این همه درد می باشد؟

 

آری دیگران باور کردم که

 

 آسمان دلم همیشه ابری

 

گونه هایم همیشه بارانی

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 0:40 توسط دختری تنها |