تبليغاتX
دل تنهام دل تـنهـــــــــــــــــــــــــــــــام

 چيست دنيا؟ كهنه زالي پر فني

خوش نشسته هر زمان بر دامني

صورتي بنمايد و پنهان كند

عالمي را واله و حيران كند

حجله ها سازد كه دامادي كنيد

دست و پا كوبد كه دلشادي كنيد

هر زمان نوعي فرو شد عشوه‌اي

وز وصال خود فرستد مژده‌اي

تا بدين مژده كند خلقي هلاك

جامه‌ی جانها كند از غصه چاك

آخر اين دنيا عجوزي بيش نيست

عشوه‌ی آن يك دو روزي بيش نيست

دل نگهدار از فريب اين عجوز

بهر وصلش ز آتش هجران مسوز

وصل او حاصل نگشته بر كسي

زين تمنا خاك شد جانها بسي

هر كه دنيا را بخود نگرفت دوست

از علايق فرد گشت و مـرد اوست

گاهي زيباترين سكوتها كوبنده ترين فريادهاست آنكه پرنده نيست نبايد در پ

رتگاه آشيانه بسازد مأموريت تو در زندگي تغيير دادن جهان نيست تو مأمور

تغيير دادن خويشتني گذشته را نه پنهان ساز نه در آن زندگي كن سكوت را

تنها با آوازي شيرين بشكن

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 23:52 توسط دختری تنها |

Image hosting by TinyPic

 

 

حق داري كه دعوتم را بدعد عمري نپذيزي

 

فال حافظ گرفتم ديدم از عاشقي سيري

 

تقصير منه كه گفتم تو بخواي واست ميميرم

 

تو كه نوبتت شد اما گفتي بايد بميري

 

جاي چشات خالي ديشب ،چه خواب قشنگي ديدم

 

خواب ديدم واسه هميشه منو بردي به اسيري

 

يادمه روزاي اول اشكاتو كه پاك ميكردم

 

گفتي اين يادت بمونه تو،تو دنيا بي نظيري

 

دوس دارم صداقت تو مثل حرف اون روزات بود

 

منو مي بردي تو ساحل توي كلبه حصيري

 

حالا اما توي راهت اگه يه رود خانه باشه

 

واسه رد شدن نميخواي دساي منو بگيري

 

يادمه كه بي اجازه اومدم تو رو ببينم

 

زير دونه هاي برف و  بلوري مه شيري

 

نگرانم شدي اون روز گفتي تا هوا درس شه

 

تو پيش خودم مي موني،فعلنم خونه نميري

 

يادمه هوا كه خوب شد تا خونه فقط دوئيديم

 

توي دفترم نوشتم دوئيديم تو چه مسيري

 

ديگه اون روزا گذشتن ، مثه عمرا بر نگشتن

 

توي دفترم نوشتم، رسيدم به چه كويري

 

آخرش ديشب كه خواستم خون تون بيام و گفتي

 

مشغلت خيلي زياده ،اين روزا بد جوري گيري

 

هر چي عاشق تو باشم ،برم اندازه اي داره

 

نمي دوني واسه ديدن، واسه من هميشه ديري

 

تا نگم خوبي تو انگار شعر من تموم نميشه

 

برو تو قصر شكستم، تا ابد خودت اميري

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 23:37 توسط دختری تنها |

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديونتونن

بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي آن به اين بهونه ها،كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ،دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده

به تموم آسمونا ،به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا،دروغ مي گن

 

 

ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم

 

واسه تو يه عمر اسير ،تو كنج اين خونه بديم

 

ما كه رفتيم تو بمون با هر كي كه دوسش داري

 

با اوني كه پنهوني سر روي شونش ميزاري

 

ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود

 

قصه چشماي تو واسه ما تكراري نبود

 

ما كه رفتيم حالا تو ميموني و عشق جديد

 

ميدونم چند روز ديگه ميشنوم جدا شديد

 

ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

 

دل ما لياقت اين كه بندازيش زمين نبود

 

ما كه رفتيم ولي چشم تو عجب نگاهي داشت

 

جمله هاي پر عشق تو چه وعده هايي داشت

 

ما كه رفتيم وليكن قدر تو دونسته بوديم

 

بيشتر خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

 

ما كه رفتيم تو برودل بده دست ديگري

 

به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

 

ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت

 

ببينم كه سال ديگه ،كي مياد تولدت؟

 

ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده

 

اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

 

ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي

 

لااقل مياومدي پيشم ،واسه خداحافظي

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 23:30 توسط دختری تنها |

Image hosting by TinyPic

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 23:14 توسط دختری تنها |

 

اي تپش هاي تن سوزان من

 

آتشي در سايه ي مژگان من

 

اي  ز گند مزارها سر شار تر

 

اي زرين شاخه ها پر بار تر

 

اي در بگشوده بر خورشيدها

 

در هجوم ظلمت ترديد ها

 

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

 

هست اگر ،جز درد خوشبختيم نيست

 

اين دل تنگ من و اين بار نور؟

 

هاي هوي زندگي در قعر گور؟

 

 

 

 

بخت بد،بيگانه اي شد يار من

 

بي گنه زنجير بر پاي زدند

 

واي از اين زندان محنت بار من

 

واي از اين چشمي كه مي كاود نهان                   

 

روز وشب در چشم من راز مرا

 

گوش بر در مي نهد تا بشنود

 

شايد آن گمگشته آواز مرا

 

گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست

 

فكرت آخر چه رو آشفته است

 

بي سبب پنهان مكن اين راز را

 

درد گنگي در نگاهت خفته است

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 22:57 توسط دختری تنها |

سلام به همگی دوستان  خوبم من برای ه مدتی به وبم سر نمیزنم   از دوستان گلم میخوام مرا در  توسعه وبلاگم راهنمایی کنن که خیلی خیلی ممنون میشوم

همتونو دوست دارم

به درود

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 11:37 توسط دختری تنها |

 

نگاه چشم مست تو شرر زند به جان و تن    شررخرم به جان و تن نگاه كن

نگاه كن

Image hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 23:35 توسط دختری تنها |

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم

 

يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حال  وقتي که

 

ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا

 

مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

 

محبوب من بيا تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام شور و نشاط عشق

 

برانگيزد من غرق مستي ام از تابش وجود تو در جام جان چنين

 

سرشار هستي ام من بازتاب صولت زيبايي توام آيينه شكوه دلارايي

 

توام من دوستت دارم با تمام وجودم به اميد ديدار

 

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي    عهد نابستن از ان به كه ببندي و

 

نپايي           دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بستم          بايد اول به تو

 

گفتن كه چنين خوب چرايي   گفته بودم چوبيايي غم دل با بو بگويم      چه

 

بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي       شمع را بايد از اين خانه برون بردن

 

و كشتن   تا كه همسايه نداند كه تو د ر خانه مايي        كشتن شمع چه حاجت

 

بود از بيم رقيبان      پرتوي روي تو گويد كه تو در خانه مايي

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 23:23 توسط دختری تنها |

 نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر

 

تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه

 

برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي

 

بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر

 

زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد

 

 

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش، شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی و از

 

کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو را مثل اون دوست

 

نداشته باشه

 

 

 

زندگي دفتري از خاطر ه هاست. يک نفر در شب گم، يک نفر در دل خاک، يک

 

نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم

 

عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 23:15 توسط دختری تنها |

اشكم، ولي بپاي عزيزان چكيده ام

                                                                   خارم ، ولي بسايۀ گُل آرميده ام

با ياد رنگ و بوي تو ، اي نوبهار عشق

                                                                   همچون بنفشه سر بگريبان كشيده ام

چون خاك ،‌در هواي تو از پا افتاده ام

                                                                   چون اشك؛ در قفاي تو با سر دويده ام

من جلوۀ شباب نديدم بعمر خويش

                                                                   از ديگران حديث جواني شنيده ام

از جام عافيت ، مي نابي نخورده ام

                                                                   وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام

موي سپيد را ، فلك رايگان نداد

                                                                   اي رشته را به نقد جواني خديده ام

اي سرو پاي بسته ،بآزادگي مناز

                                                                   آزاده من ، كه از همه عالم بريده ام

 

 

اگر در خاك افتاده ديدي

از شاخه جدا شقايقي را

يا بر دل موج سهمگين

طوفان شكسته زورقي را

اي عشق مرا نكرده باور

آن لحظه مرا  به ياد آور

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 23:10 توسط دختری تنها |

 چـون زلف تـوام جـانا ، در عيـن  پـريشاني

                                                        چون باد سحـرگاهم ، در بـي سروساماني

من خاكم و من گَردم ، من اشكم ومن دردم

       &n