تبليغاتX
دل تنهام دل تـنهـــــــــــــــــــــــــــــــام

موج

 

تو در چشم من همچو موجي

خروشنده و سركش وناشكيبا

كه هر لحظه ات مي كشاند به سوييImage hosting by TinyPic

نسيم هزار آرزوي فريبا

 

تو موجي

تو موجي ودرياي حسرت مكانت

پريشان رنگين افقهاي فردا

نگاه مه آلودۀ ديدگانت

 

تو دائم به خود در ستيزي

تو هرگز نداري سكوني

تو دائم ز خود مي گريزي

تو آن ابر آشفتۀ نيلگوني

 

چه مي شد خدايا

چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟

شبي با دو بازوي بگشودۀ خود

تو را ربودم          تو را ربو دم

       

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:21 توسط دختری تنها |

 

خدايا روزهاست در پي اين هستم كه به خود جرئت دهم وتو را مخاطب خويش

 

قراردهم،افسوس كه نميتوانم . اما ميدانم كه تو از پس لبهاي خاموش من ميشنوي:

 

اي خالق عشق!‌دستي بر آيينه ي سرد و يخ زده ي قلبم بگشا وبگذار من از پس غبارهاي

 

تيره ي تنهايي،رنگ دوستي را ببينم .پرستوي سرگردان دل مرا به آشيانه ي قلبم باز

 

گردان.بناي قلم را با عشق بساز ودرونم را با هيزم هاي دوست داشتن بسوزان و شعله

 

ور كن چنان كه قلب هاي يخ زده را گرم كنم وبا آنان كه در غروب دلتنگي فرو رفته اند

 

،به كهكشان زندگي به پرواز درآيم.....

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:31 توسط دختری تنها |

گاهي وقتا آدمها مجبور ميشوند همه چيز را حتي گريه هايشان را                                      

 

پشت يك لبخند پنهان كنند  كه انگار هيچ غمي توي دلشان ندارند                                  

 

غافل از اينكه پشت اين لبخند بغض در گلو حبس شده كه ذره ذره

 

وجود آدم را توي خودش غرق ميكند به طوري كه آرزو ميكني در

 

آغوش خيال رها شوي تا آسمانها پرواز كني جاي كه هيچ كس تو را

 

نشناسد . آنوقت آنجا توي دل يك ستاره آرام بگيري و به خاطر

 

كسي سوسو بزني كه هميشه چشم به راه و منتظرت نشسته

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:29 توسط دختری تنها |

 

 شب براي ستاره هاي قلبت خواهم آمد،

 

بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم،

 

و آن را قبل از چيدن گونه هايت مي كارم،

 

تا بداني اي خوبم دوستت دارم،

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:26 توسط دختری تنها |

نازم به ناز آن كس كه ننازد به ناز خويش ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:24 توسط دختری تنها |

ميداني از كدامين روز تنها ياور تنهايي هايم مهتاب است؟ از كدام روز

 

است كه تنها پناهگاه و همرازم آيينه اي كوچك در گوشه ي اتاقم

 

تاريكم است؟

 

از همان روز كه عشقت را بر نگاه مهرزده اي فروختي وتمام احساساتم

 

را به كينه  اي زشت مبدل كردي

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:22 توسط دختری تنها |

 

مي نويسم از امروز يادگار ديروز غصه هاي فردا اندک فاصله ي

 

پس فردا سرنوشت جاري مي نويسم که روزها رفتند و من ديگر

 

نمي دانم کدامينم!!! آيامن سرسخت مغرور ديروزم ؟! يا من

 

مغلوب امروزم ؟!!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:20 توسط دختری تنها |

چقدر كلمه عشق برايم غريب شده است!!! كلمه اي كه امروزه شده

 

بازيچه ي لبهاي دخترك ها و پسرك هايي كه براي رسيدن به خواسته

 

هاي غير انساني خود از آن استفاده مي كنند.

اولين عشقم تـــو بودي اخرين عشقم تو بودي رفتي از من دل گرفتي با

 

گپ مردم نمــــودي درد و اندوهم فزودي در سکوت نيمه شبها با خودم

 

تنها نشستم نغمه مرگو سرودم کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من

 

نبودم خود بگو با من چه هستي سرکش و مغرور و مستي عشق يعني

 

نيمه مردن رشتهء هستي بريدن آه اي عشق باز کجائي از جهان حسن

 

هايي با دل افسرده من ساله شد آشنايي کاش هرگز من نبودم کاش

 

هرگز من نبودم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:17 توسط دختری تنها |

به گل گفتم: عشق چيست؟" گفت: از من خوشگل تر است....به پروانه

 

گفتم:عشق چيست؟" گفت: از من زيبا تر است...... به شمع گفتم: عشق

 

چيست؟" گفت: از من سوزان تر است.. به عشق گفتم:آخر تو چيست?

 

؟" گفت: نگاه? بيش نيستم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:15 توسط دختری تنها |

 

 

تو ومن رهاگشته از یک سرابیم سرابی به نام هراس ونبودن

 

جداگشته از صدهزاران گناه و گره های عصیان وماندن ،تومن سراینده

 

ی شعرهای جدامانده از خانه هاییم نگارنده ی داستانهای روشن

 

وپوینده ی روزهای پراز صبح ایمان نمایشگر عشق در صفحه ی سبز

 

فردا وپاکیزه تر از آب باران چوآیینه هاییم، توومن چوباران غم از

 

سینه ها می زداییم صمیمی تر از رقص شمشاد صفا می نشانیم، تو

 

ومن ...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 23:13 توسط دختری تنها |

در حرير لطيف مهر ،خواهم پيچيد كلمه اي را كه دوست دارم با دو

 

دست قلبم تقديمت ميكنم و شاخه گل سپيد احساسم را بر  آن  خواهم

 

نهاد تا چشمان     زيبايت،از ديدن آن محسور گردد آنگاه كه بهترين

 

هديه هستي را دريافت خواهم كرد

 

بگذار تا سخن دل را به زبان برانم ،هر چند بي ميل است به آمدن اما به

 

جبر مهر،سخن را به درگاه دهان مي كشانم و بر زبان مينشانم و

 

تقديمت ميكنم اين كلمه ي جادويي را

 

آري!تقديم تو باد واژه عشق كه ناب ترين و زلال ترين احساسات در آ

 

غوش لغوي او آرميده است

 

و به تو خواهم گفت جمله اي را كه تكرار آن ناقوس هزاران شادي را

 

در معبد قلبم به صدا در مي آورد و طنين دل انگيز آن قلبم را به تپش

 

وا ميدارد به تو خواهم گفت جمله اي را كه چون صندوقچه اي تمام

 

شور و احساسم را در خود نهفته است

 

آري به تو خواهم گفت...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 توسط دختری تنها |

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

 

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار

 

"خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده

 

نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم

 

اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها

 

مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت

 

گير آورده ! آخه مي دوني ؟ : "خدا" خيلي تنهاست !!!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 23:56 توسط دختری تنها |

سالها گذشت ... و من بي تو هنوز تنها در خلوت رويايي خويش ،با

 

دانه هاي اشك همچو باران ياد بي مهري توكردم،كاش يك بار

 

هم كه شده قدم بر كلبه آسمان قلبم بگذاري و از ستارگان بپرسي

 

كه اين همه مدت چه طوري عشق تو قلب مرا به شوق مياورد و

 

اميد را در وسعت دلم ميپروراند. در اين مدت كلبه اي ساختم

 

چلچراغهاي آن اشكهاي زلال شوق ديدار تو مي تابيد

 

كلبه اي بي در و پنجره اما با ياد تو ....

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 22:55 توسط دختری تنها |