تبليغاتX
دل تنهام دل تـنهـــــــــــــــــــــــــــــــام

ملامتت نمی کنم که مرا باور نکردی هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار نقش ترا جاودان کرده و عجیب نیست

 که من دردم را تنها به درختان می گویم.

 لاک تنهائیم را گذر آدمها سخت کرده

و من بناچار بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار می نهانم.

 همبستری با خیالت هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه !که شیون های گاه وبیگاهشان درپس خط چین تحمل من قیامتی به پاکرده ابدی

 کاش کسی به من می گفت این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

 کاش ... کسی ... به من ... می گفت ...

کاش ...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 1:10 توسط دختری تنها |

واما عشق

عشق فراتر از هر گونه وابستگی هاست اگر تو به یک نفر وابسته شدی و بدون او می میری ، نام آن را عشق مگذار. مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم وابستگی ، انسان را از بی نهایت هستی ، به محدوده ای گره می زند، به مانند چشمی که از این همه رنگ ، فقط رنگ سیاه و سفید را ببیند. مانند این همه اندام آدمی که به هنگام سرطان ، صرفاً یکنوع از سلولهایش شروع به رشد و توده شدن، می نماید. کسی که معتاد به مواد مخدر می شود ، از بی نهایت لذتی که می تواند از تمام اعضاء و جوارح خود ببرد ، کسی که به یک فرد وابسته می شود ، از تمامی انسانها ، و بی نهایت هستی، فقط یکی را به عنوان مجرای تنفس خود بر می گزیند. به چشم هایمان باید ، یاد بدهیم که از دیدن کوه، آسمان ، دریا ، سبزه ،ستاره،انسانها و...لذت ببرند از دستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنن گوشهایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم مادر بزرگ، موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنون با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم ، کوهها را بپیمائیم ، عصای ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم. با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که از گفتن جمله « دوستت دارم » به دلبر ، هیجان زده می شو آری تنفس لذت بخش هوای بهاری ، بوی پائیز و نوازش برف بر صورتمان ، همه و همه میتوانند موجب احساسی باشند که موجب آرامش زندگی در کالبد منجمد و وابسته امان شود و ما را از تک بعدی بودن و چسبندگی به اشیاء و افراد رهایی بخشد. عشق به مفهوم لذت بردن از همه هستی و هستی آفرین در کمال رهایی و آزادگی است، بدون ترس از دست دادن شی یا فردی خاص. پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور دوستان کن لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن. روی گشاده و لبخندت را ، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند. آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند. با این وجود دیگران را وابسته به خودت نکن و آنها را مالامال عشق کن. آنها را بزرگتر از آنی بنما که شی یا فردی آنها را به خود وابسته کند عشق را از هر کجا شروع کنید به زودی متوجه می شوید بسیار سیار و روان است. و همه آفرینش را در خود جای می دهد. وقتی عشق چنین عظیم و بزرگ است ، پس در انحصار شئی یا شخصی نیست، که آن را از ما بگیرد و ما را تنها بگذارد. همه هستی در وجود ماست ، پس، از دست دادن هیچ چیز ، موجب کاستی در این بی نهایت عشق ما ، نمی شود. ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 12:26 توسط دختری تنها |

وصل جانانی تاپان لذت دیدار آپاریر

چمنه بولبولی اوزسئوگیلیسی یارآپاریر

بیرتماشا  ائله بو باغدا آچان  یاسمنه

زحمتین من چه کیره م لذتین اغیارآپاریر

 

 

آخرین تیشه ده فرهادی ملامت ائله مه

دعوی عشقیده،ایفای محبت بوایمیش؟

اوزعشقیمی یوزدفعه نشان وئردیم اونا

بیرشئیه آلمادی،کالای محبت بوایمیش؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 0:33 توسط دختری تنها |

مرا این گونه باور کن....

مرا این گونه باور کن:

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یادها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا  دیگر کجا  رفته !!!

نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟

که شایدهم به جرم آن غریبی وجدایی هست؟

مرا این گونه باور کن....

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 22:39 توسط دختری تنها |

چقدر سخته....(این مطلب رو یکی از دوستان برام فرستادن که جالب شمام بخونینش)

چقدر سخت  تو چشمهای  کسی  که  تمام  عشقت رو ازت دزدید

 و بجاش یه زخم همشیگی  رو به قلبت هدیه داد زل بزنی  وبجای

اینکه  لبریزکینه و نفرت شی  حس  کنی  که هنوزهم  دوسش داری

چقدرسخته دلت بخوادسرت روبازبه یواری تکیه بدی که یه بارزیرآوار

غرورش همه وجودت له شده

چقدرسخت  تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما  وقتی دیدیش هیچی

 جزسلام  بهش نتونی  بگی

چقدرسخت وقتی پشتت  بهش هست دونه های اشک  گونه هات روخیس

کنه اما  مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

چقدرسخت گل آرزوهات روتو باغ  دیگری ببینی وهزاربار تو خودت

 بشکنی واونوقت آروم زیرلب بگی گل من باغچه نومبارک

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 0:13 توسط دختری تنها |

ع ش ق . . . . . . .

 

یاد گرفتم که عشق باتمام عظمتش دو،سه ماه بیشترنمی ماند

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی

 دوخط موازی که هیچ گاه به هم نمیرسند

یاد گرفتم درعشق هیچکس به اندازه خودت وفادارنیست

یادگرفتم هر چه عاشقتری تنها تری

 

 

     

 

 

عشق  افسانه  نیست؛

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست؛

عشق آن نیست که درکنارش باشی

عشق آن است  که  به یادش  باشی

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 23:13 توسط دختری تنها |

 

شاید آن روز که سهراب نوشت :

 

تا  شقایق هست زندگی  باید  کرد

 

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

 

باید اینطور نوشت :

 

هر گلی  هم  باشی  چه  شقایق  چه

 

 گل پیچک ویاس زندگی اجباریست

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 23:15 توسط دختری تنها |

هیــــچــکــس.......

هیچکس با من در این دنیا نبود

هیچکس  مانند  من  تنها  نبود

هیچکس دردی زدردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچکس  فکر  مرا باور نکرد

خطی  از شعر مرا باور نکرد

هیچکس آن  یار  دل خواهم نشد

هیچکس  دمساز و همراهم  نشد

هیچکس دردی را نکرد ازمن دوا

جز خدای  من  خدای  من  خدا

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 0:28 توسط دختری تنها |